از جمله شخصیت های معروف که به رستاخیز اعتقاد داشتند جوردانو برونو(فیلسوف ایتالیایی قرن۱۶)
بود که اعتقاد داشت روح از یک بدن به بدن دیگر حلول می کند تا سرانجام به تکامل دست یابد.او بهای سنگینی را برای این اعتقاد پرداخت و زنده زنده سوزانده شد.یک قرن بعد ولتر چنین گفت:میتوان گفت رستاخیز مجدد نه مهمل است و نه فایده ای دارد...همه چیز در طبیعت دوباره احیا می شود.امانویل کانت(فیلسوف المانی)می گفت که ارواح قبل از تولد انسان وجود دارند.ولفگانگ گوته نیز چنین نوشت:یقین دارم که قبل از این نیز در این جهان بوده ام و امیدوارم بعد از این هم باشم.اعتقاد به رستاخیز در میان شعرای انگلیسی ای از قبیل ویلیام بلیک،سامویل کالریج،ور دورث و شلی هم به چشم می خورد.رالف امرسون،والت ویتمن و هرمان ملویل نیز به رستاخیز مجدد اعتقاد داشتند.کارل گوستاو یونگ اعتقاد داشت که زندگی بسیار طولانی است و در بدن های مکرر به ظهور می رسد.سالوادواردالی(۱۹۸۹-۱۹۰۴) نقاش معروف سورریالیست خود را احیای مجدد سنت جان صلیبی(کشیش اسرارامیز فرقه کارملیتها) می دانست.دیوید للوید جرج(۱۹۴۵-۱۸۶۳)نخست وزیر انگلیس اعتقاد داشت که اعمال خوب و بد آدمی بر حیات اینده او تاثیر می گذارند.ویکتور هوگو(۱۸۸۵-۱۸۰۲)رمان نویس فرانسوی نوشته است:زمانی که من بمیرم مثل آنست که روزی را به پایان رسانده ام و فردا دوباره زنده خواهم شد.ژنرال جرج پاتن(۱۸۸۵-۱۹۴۵)فرمانده معروف و دلیر جنگ جهانی دوم اعتقاد داشت که قبلن جنگجویی یونانی بوده و با سپاهیان کوروش کبیر جنگیده است و در زندگی بعدی از همراهان اسکندر بوده و در زندگی بعدی در جنگ های صدساله انگلیس و فرانسه شرکت داشته است.هنری فورد(۱۹۴۷-۱۸۶۳)مخترع اتومبیل اعتقاد داشت که:نبوغ انسان(ونبوغ خودش)بر اثر تجربیات فراوان زندگی های قبلی بدست می آیند.بنجامین فرانکلین (۱۷۹۰-۱۷۰۶) می گفت که در انتظار چاپ مجدد خود می باشد و امیدوار است در آن چاپ غلط های چاپ اول را تصحیح کند. از کتاب"آنچه شما میخواهید بدانید-ازجهانی که در آن زندگی میکنیم"
سـرخی ِ لبت سـفیدی ِ توت شده
انـدام رسـات فـرم ِ تــابوت شـده
قدری نفست به هن و هن و سرفه
این شـمع ِ مـزار بارها فوت شـده

آنقدر غرق شدم در هیجانی که نبود
بی تب و تاب شدم، تاب و توانی که نبود
من نبودم خودم آن طـور که می دانستم
پشت این پنجره چشم نگرانی که نبود...
تا ببینم همه ی زندگیم بی معنی ست
دلخوش قافیه ی تنگ جهانی که نبود
تپش این دل بی حوصله در بیــزاری
حاصل معجزه ی هر ضربانی که نبود
هر طرف داد زدیم از عقب گرگ ولی
جز صداهای دروغین شبانی که نبود
دیـدم از فلسفه ی محض ِ نگـاهِ خیام
کـوره و کـارگـه و کـوزه گرانی که نبـود
بـاد می آمـد و یکبـاره مـرا بـا خـود بـرد
سمتِ پایان سفر، رو به زمانی که نبود
*
آن قدر بودم و هستم که همیشه، هر بار
خواستم غرق شوم در هیجانی که نبود
تابستان۱۳۸۶
*منتظر نقدهای صمیمانه تان هستم